سلام به همه اميدوارم كه خوب باشيد
اين بار يه خاطره دارم كه منو ياد دوران دبستان و اتفاقات اون زمان ميندازه
و اما خاطره :
داشتم ميرفتم دانشگاه تقريبا ساعت ۱۲:۱۵ ظهر بود در اين موقع هم دبستان تعطيل ميشند دو تا پسر به پسري كه از كنار من داشت رد ميشد نزديك شدند و بهش گفتند فردا ۴۰۰ تومان پول مي يار ي تا دوباره با تو دوست بشيم فكر ميكنيد عكس العمل اون پسر چي بود
اون پسر در كمال سادگي قبول كرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چیزی که به آن نگاه می کنی مهم نیست مهم آن چيزي است كه مي بيني
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  توسط زيبا
|
