تبليغاتX
نگو طفلی دل سپرده

سلام

در پست قبلي از سادگي كودكانه صحبت كردم در اين يكي پست ميخوام از ساده دلي صحبت كنم

استاد روانشناسي ما اين داستان رو براي ما تعريف كرد

ميگفت در يه دانشگاه كه ما تدريس مي كرديم يه نفر اونجا كار مي كرد كه بسيار آدم ساده اي بود و يه ويژگي خواص داشت ،اون هم اين بود كه هر بانكي كه جايزه اعلام مي كرد اين بابا بيست هزار تومن پول آماده داشت و ميرفت حساب باز مي كرد به طوري كه در تمامي بانك ها حساب داشت چندين سال كار اين آقا تداوم داشت تا اينكه در يكي از بانك ها يه ماشين برنده شد و يه جشن كوچيكي براش تدارك ديدن در اين جشن از او سوال كردند كه چه احساسي داري از اين كه اين ماشينو برنده شدي اون هم در عين سادگيش گفت كه :

من خوشم ميياد كه من از رو نرفتم بانك از رو رفت

فكر مي كنيد اگه ما برنده مي شديم و از ما سوال ميكردند كه چه احساسي داري ، چه جوابي ميداديم ، معمولا اين جمله رو مي گفتيم كه خيلي خوشحالم

عادت عادت است و هیچ کس نباید آن را از پنجره به بیرون پرتابش کند .

فقط هر بار یک قدم باید از آن دور شد

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  توسط زيبا  | 


سلام  به همه اميدوارم كه خوب باشيد

اين بار يه خاطره دارم كه منو ياد دوران دبستان و اتفاقات اون زمان ميندازه

و اما خاطره :

داشتم ميرفتم دانشگاه تقريبا ساعت ۱۲:۱۵ ظهر بود در اين موقع هم دبستان تعطيل ميشند دو تا پسر به پسري كه از كنار من داشت رد ميشد نزديك شدند و بهش گفتند فردا ۴۰۰ تومان پول مي يار ي تا دوباره با تو دوست بشيم فكر ميكنيد عكس العمل اون پسر چي بود

اون پسر در كمال سادگي قبول كرد 

چیزی که به آن نگاه می کنی مهم نیست مهم آن چيزي است كه مي بيني

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  توسط زيبا  | 


نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387  توسط زيبا  |