تبليغاتX
نگو طفلی دل سپرده

سلام به همه بر وبچ گل وبا صفا

يه خاطره ميخوام تعريف كنم ماله سالهاي دور .

سال دوم دبستان بودم يه معلم داشتم كه تكليف زياد مي گفت (اين تكليفي كه ميگم همون مشقه ها) يه روز كه اتفاقا چند روز بعدش تعطيل بود و ما مي خواستيم از اين تعطيلي بهره كافي رو برده وبه بازيگوشي و گشت وگذار بپردازيم  خواستيم يه كاري كنيم كه مشق كمتر بگه .

كلاسها رو يكي پشت ديگري برگزار كرديم و تا رسيديم به زنگ آخر كه معلم تكليف تعيين ميكنه  .

شروع كرد 20 تا سوال همراه با جواب از رياضي و  20 تا سوال همراه با جواب از علوم و ....

ما امديم خودشيريني كنيم انگشتمون رو آورديم بالا و گفتيم :

آقا يه مشق بگو

جاي همتون خالي يكي گذاشت پشت گوش ما  كه در همين لحظه چند تا كنجشكي كه در همان حوالي بودند امدند و شروع كردند دور سر ما چرخيدن .

فكر مي كنيد به خاطر چي ما اين سيلي آبدار رو خورديم ؟!!!

به خاطر اين كه گفته بودم يه مشق بگو

به خاطر اينكه خودمو لوس كرده بودم

نه بابا

اون موقه كه دستمو آوردم بالابه جاي انگشت سبابه انگشت شصتمو آورده بودم بالا

كه معني خوبي تو كشور ما نداره

با نظرات خودتون من رو راهنمايي كنيد تا نگارشم بهتر بشه

دست حق يارتون

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386  توسط زيبا  | 


از اين پس قصد دارم آنچه كه به ذهنم ميگذرد و آنچه از من شكل ميگيرد براي شما نقل كنم و از كپي برداري و نقل آنچه در كتابها خوانده ام دست بردارم .

تا به حال فكر كرده ايد از صبح كه از خواب بيدار مي شويد تا شب كه به رختخواب ميرويد چه اتفاقاتي براي شما شكل مي گيرد .

مثلا افراد شاغل  هر روزشان پر از خاطره است:

اتفاقاتي كه براي يك دانش آموز در مدرسه مي افتد

اتفاقي كه براي يك دكتر در مطب مي افتد

اتفاقي كه براي پرستار ، معلم ، مغازه دار ، راننده و... مي افتد هميشه پر است از خاطرات تلخ وشيرين

يك روز ما رفتيم درمانگاه گلابچي (شهر كاشان) اقا هر مريضي كه مي يومد يه سازي مي زد( البته اين سازي كه ميگم به خاطر درد و ناله كه داشت بود )در اين ميون براي هر كي امپول نوشته ميشد ، ميشد تو چهرش خوند كه از همين الان درد امپول رو تو خودش احساس مي كنه خلاصه يه پدري پسرشو كشون كشون به اتاق تزريقات مي برد يه دختر در حال گريه به مادرش ميگفت نمي شه به جاي امپول قرص بخورم  يا حتي بزرگترها هم از زدن امپول وحشت داشتند ولي خوب چون بزرگ شدن هيچ حرفي نمي تونن بزنن كه لااقل خالي بشن و اينطوري شد كه اين شد خودش يه خاطره

حالا ميخواد خوشتون بياد يا ....      
نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط زيبا  |