تبليغاتX
نگو طفلی دل سپرده

اگه دنيا براي تو معني ومفهومي نداره. کمي تامل کن .شايد تو خود دنياي کس ديگري باشي

 

دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش.خواند و بازگشت.
اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت.
آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت.
عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش؟! گفت: من سواد ندارم !!!!!

 

مهم نبود سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، به افتخار عشق تو ميگي که بازنده منم.

 

سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود

 

به عقيدهء پرنده محبوس آسمان لبريز از پروازهاي برباد رفته است

 

گل تشنه در هواي باراني انتظار باغبان را نمي كشد

 

آه قحطي ستاره است.قحطي عشق است.قحطي دستي گرم است که دست تو را بگيرد
و بگويد:سلام.قحطي يک لبخند صميمي ست.

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386  توسط زيبا  |