تبليغاتX
نگو طفلی دل سپرده

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،

حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به

ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد

و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس

حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385  توسط زيبا  |